محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )

27

رستم التواريخ ( فارسى )

سرافراز نمودى و با دل پاك و نيّت خالص از حضرت على ابن ابى طالب ( ع ) نجات و مدد ، طلب نمودى ، بر ما واجب شد كه تو را به آبادى و شهرستانى برسانيم . اگر تو را به دار الملك مهراج برسانيم ، تو را خواهند كشت . بهتر آن است كه تو را به كلكته برسانيم - كه تو را به عزت و حرمت خواهند گرفت و محبوس خواهند نمود به قسمى كه از پادشاهى از برايت بهتر و خوش‌تر خواهد بود . و از راه حماقت ، بعد از سال‌هاى بسيار ، آخر الامر به ايران خواهى رفت و پشيمان خواهى شد و پشيمانى ، تو را سودى نخواهد داد . » بعد او را گفت : « چشم بر هم نه » . بر هم نهاد . و سه دقيقهء بعد گفت : « چشم بگشا » . چون چشم گشود ، خود را در زمين كلكته ديد . ابو الفرج پرى ، نواب بنده‌پرور را وداع نموده و غايب شد . اهل آن سرزمين ، آن والاجاه ، را چون ديدند ، شناختند و به عزّت و حرمت ، او را گرفتند و نزد حاكم كلكته بردند . حاكم ، او را از راه تعظيم ، برجاى خود نشانيد . بعد او را با احترام برد در باغ دلگشاى آراستهء پيراسته‌اى كه در آن حوضى پنجاه زرع در پنجاه زرع كه حواشيش از سنگ رخام بود و تختى از چوب فوفل و عود آبنوس و صندل سرخ و سفيد و شمشاد و عاج بر آن ساخته و نهاده بودند و به اطرافش ستون‌هاى زرّين نصب نموده و آيينه‌هاى بسيار بزرگ به جوانبش مرتب نموده و سقفش را از مفتول آهن مذهب مفضض به نقش و نگارهاى دلكش بافته بودند . و فرش آن را وسط ، ابريشمين و حواشى ، ترمه . و بر صدر آن يك كرسى طلا به جهت نواب بنده‌پرور و يك كرسى نقره به جهت آن‌كه هفته‌اى يك‌بار ، حاكم كلكته به ديدن نواب بنده‌پرور بيايد و ده كرسى از چوب‌هاى مذكوره به جهت ديگران . و ساعت‌هاى طلا و نقره به‌صورت آدمى و حيوانات ديگر ، برابر هر كرسى ، يكى نهاده و قفس‌هاى زرنگار با آويزه‌هاى آبدار با مرغ‌هاى خوش آب و رنگ خوش الحان و طوطيان شكرخاى سخن‌گوى شيرين‌زبان به اطراف آن بارگاه ، آويزان . و خدمتكاران خوش شكل و شمايل با زيب و